خواستم بنویسم چند روزه به خاطر بی اینترنتی سرکار نرفتیم ، بعد فکر کردم یه هفته ؟ دو هفته ؟ بیشتر یا کمتر ؟ حسابش از دستم در رفته ؛ نمیدونم چند روزه که ارتباطمون با کل جهان قطعه.
تو این چند وقت تمام تلاشمو کردم از ترسم از تماس تلفنی کم کنم و خودم به دوستان و آشنایان زنگ بزنم و حالشونو بپرسم ، برای من پیشرفتِ خوبی بود.
تک و توک تو این روزایی که حتی دلم نمیخواد از تخت خواب بیام بیرون و حتی از ارتباط برقرار کردن با خانواده ام هم عاجز شدم ، بازم یه روزایی هرچند کم به زور از خونه رفتم بیرون ؛ اونم منی که از خونه نشینی واقعا متنفرم.
یه روزایی با زورِ قهوه و تلاش برای حفظ دیسیپلین ( ؟! ) تو خونه ورزش میکردم ، از اون ورزش هایی که وسطش میشینی یهو به کل سرنوشتت و اینکه چیشد خدای مهربون تصمیم گرفت تو بهترین قسمت خاورمیانه زندگی کنی فکر میکنی.
کتاب خوندم ، شعر خوندم ، اصلا فهمیدم من چقدر علاقه ام به شعر جدی بوده و نمیدونستم ؛ همه این کارارو کردم که از فکر کردن فرار کنم.
فرار کنم از فکر کردن به اینکه روز به روز قدرت مالیم کاهش پیدا میکنه و احمقانه ترین چیزها داره برام حسرت میشه ، از اینکه کار و زندگی و آینده ام رفته رو هوا ، از اینکه کلی جوون با کلی امید ، کلی آدم با هزار حسرت و آرزوی فرو خورده رفتن زیر خاک ، از اینکه هنوز اینا هستن و ولمون نمیکنن ، از رو نمیرن و چی از جونمون میخوان خدا میدونه.
سریال طنز های صدا و سیما رو دیدید ؟ یه خانواده که تو بدبختی و بی پولی غرقن ولی به مصنوعی ترین و حال به هم زن ترین شکل ممکن میخوان بگن نه ما هنوز خوشحالیم ، همه چیز پول نیست ؛ فدا سرمون که اجاره خونه عقب افتاده و صاحب خونه میخواد بیرونمون کنه و خودمم پول دوا و درمونمو ندارم و چند ماهه غذای درست حسابی نخوردم عوضش یه شیش هفت تا بچه به دنیا آوردم و شیش هفت تای دیگه هم تو راهن چون خب دور هم خوش میگذره و خدا هم روزی رسونه دیگه ؛ حالا همونا اومدن تو بیان و میگن بی اینترنتی خیلی هم بد نبودا ، من که به کارام رسیدم و از خبرا به دور بودم ، کلی کتاب جدید خوندم ، به عمه و خاله ام سر زدم و....الانم که خداروشکر پیامکا وصله ، اینترنت هم هفته پیش گفتن دوروز دیگه وصل میکنیم ، بعد این هفته گفتن هفته بعد وصل میکنیم ، قطره قطره وصل میکنن دیگه مشکلتون چیه ؟
من که نتونستم انتخاب کنم با امثال شما هموطن نباشم اما حداقلش اینه که انتخاب کنم نخونمتون و شما هم این لطف بزرگ رو کنید من رو دنبال نکنید ، حداقل یک جا باهم نباشیم.
همه اون کارارو کردم که فکر نکنم همرو به زور انجام دادم ، به زور زنده موندم.
به زور زنده موندیم ، به زور داریم نفس میکشیم ، ما جوونای این مملکتیم ؛ این چیزِ کمی نیست.
پ.ن : تو فیلم خانه ای روی آب ، بهناز جعفری به رضا کیانیان میگفت شما که جوون بودین آینده داشتین ، ما نه آینده ای داریم نه امیدی ، انگار که خونه ات رو رویِ آب ساخته باشی.
خانه ای روی آب سال ۱۳۸۰ ساخته شده ، الان ۱۴۰۴ ایم.
- ۴ نظر
- ۰۳ بهمن ۰۴ ، ۱۸:۲۹