ویترین ویانا

🖤به نام خداوند رنگین کمان.....


اندوه که از حد بگذرد...

صادق هدایت جمله خیلی قشنگی داره:

می‌گه که "اندوه که از حد بگذرد جایش را می‌دهد به یک بی‌اعتنایی مزمن. دیگر مهم نیست بودن یا نبودن، دوست داشتن یا نداشتن. آن‌چه اهمیت دارد یک کشتار رخوتناک حسی است که دیگر تو را به واکنش نمی‌کشاند و در آن لحظه در سکوت فقط نگاه می‌کنی و نگاه می‌کنی."

...

الان دقیقا تو این قسمت از زندگیمم...

 


هرچه میخواهد دلِ تنگم

میگن تا خودت ، خودت رو دوست نداشته باشی و برای خودت ارزش قائل نباشی، بقیه هم نمیتونن این احساس رو بهت داشته باشن ؛ در نتیجه تو میمونی و تنهایی... و یا بودن با آدم هایی که بودنشون بیشتر از نبودنشون بهت احساس تنهایی میده !

داشتم به این فکر میکردم که واقعا چجوری میشه آدم خودش رو دوست داشته باشه؟ حقیقتا پس ذهنم این موضوع غیر ممکن اومد که مگه میشه آدم خودش رو پر از احساس عذاب وجدان ، گناه،  ناکافی بودن ، ناکافی بودن و ناکافی بودن نبینه؟!این موضوع کمی غم انگیزه و احتمالا یه وقتایی هم باید دلت به حال خودت بسوزه که از بقیه هم بیشتر خودت رو اذیت میکنی.

بعضی وقت ها فکر میکنم بهم روحِ دست دوم انداختن:)))) از بس که هرچیزیش رو میبینم میفهمم باید درستش کنم و نمیدونم کی درست میشه.

هیچ چیزی بدتر از این نیست که حالت بد باشه و حتی از یه نفر هم تو زندگیت مطمئن نباشی که بتونی باهاش حرف بزنی ، اعتمادم به معنای واقعی کلمه زخمی شده و احتمالا اینم به خاطرِ روح دست دوممه ، شایدم آدمایِ دست دوم:)

-

پ.ن: اگر تجربه یا نظری راجب دوست داشتنِ خودمون داشتید میخونم:*


خشم فروخورده

این خشم فروخورده هم چیزِ عجیبیه...

یک نفر بی انصافی رو در حقت تموم کرده و تو به هر دلیلی نتونستی جوابش رو بدی و ناچار به سکوت و تحمل بودی ؛ بعد الان چندین سال میگذره و تو هنوز هرچند وقت یکبار یادش میفتی ، انگار که دوباره رو به روت وایساده و با وقاحت حرفاش رو میزنه و خیالش راحته که بی دفاعی ، انگار دوباره تنِ خسته ات رو پر از زخم زبون و کنایه میکنه و تو هیچی نمیگی...سکوت مطلق یا لبخند از روی اینکه کنایه ات رو نگرفتم و نمیخوام هم بگیرم ؛ بیخیال بشو و بذار یکم انسان باشیم...انقدر اذیت نکن...ولی انگار نه انگار ؛ وجود بیمار و پر از عقده اش درمان نمیشه...

تصور میکنی که رو به روته و جوابش رو میدی و حتی شاید کتکش هم بزنی...مغزت تحمل تصورش رو نداره و به معنای واقعی مغزت درد میگیره و با این وجود سعی داره تورو تویِ زمان حال نگه داره...ولی وقتی دوباره همون اتفاق ها تکرار میشه از مغز هم کاری برنمیاد ؛ فرومیریزی.

به قولِ امیرمهدی ژوله بزرگ شدن چقدر سخت بود...چقدر تلخ بود...


این فرد به زور نفس میکشد...

زندگیم شبیهِ یه نقاشیه که یه بچه خط خطی کرده و من تمام تلاشم رو میکنم از اون خط خطی ها یه طرحِ قشنگ دربیارم ، شبیه یه جمله زشت رو دیوار که با اینکه پوشوندمش ولی جاش رو دیوار مونده و زشتش کرده ، شبیه دیواری که نقاشش یه تیکه رو خراب کرده و هیچ جوره نمیتونم بپوشونمش و هرچقدر هم با نقاش دعوا کنم بازم چیزی درست نمیشه ، یه ناخن شکسته بین ناخن ها که یا باید همشو کوتاه کنم بره یا بذارم ناخن شکسته تو ذوق بزنه ؛ شبیهِ........

میدونی رفیق من همه تلاشمو کردم ولی درست نمیشه ، کثافت و زشتی از یه جاش میزنه بیرون ، بالاخره یه جا باید سخت ترین کار زندگیم رو بکنم و اونم اینکه این شرایطِ کوفتیم رو بپذیرم ولی نمیتونم ! نه تنها به هرچیزی نمیشه عادت کرد بلکه هردفعه بیشتر از دفعه پیش زار میزنم ، بیشتر از پیش تو باتلاقِ کثافت زندگیم فرو میرم.

میدونی دیگه هیچ چیزی برام نمونده ؛ نه آرزویی نه هدفی نه رفیق و نه عشقی....

شاید باید اینارو بنویسم بزنم به پیشونیم تا شاید آدما مراعات کنن که این فرد به زور نفس میکشد....


اگر چه هیچکس نیومد ، سری به تنهاییت نزد....

از یه جایی به بعد اونقدر شرایط زندگی من رو تنها و گوشه گیر کرد که دیگه نه تنها عادت کردم بلکه از نیاز به آدم ها بیزارم؛ چه نیاز عاطفی چه مالی چه هرچیزی.

دلم میخواد برم یه جایی و ارتباطم رو بدون استثنا با همه قطع کنم و تنهایِ تنها همه چیز رو بگذرونم ، هرچند که همین الانشم دارم همینکار رو میکنم با این تفاوت که هنوز بین آدم هام و مجبورم به دلایلی ارتباط برقرار کنم ، با آدم ها حرف بزنم و از همه مهمتر ازشون درخواستی داشته باشم.

همه اینا رو بالاجبار دلم میخواد داشته باشم چون دیگه امیدی به کسی ندارم و به شدت خسته شدم ، تنهایی اجباری هیچ آرامش و سکوت و..... نداره ، فقط پر از تلخیه ؛ انگار که خدا تورو گوشه دنیا تنها رها کرده باشه...

 


بن بست در روابط

بن بست در روابط فقط اونجایی که باید ملتمسانه یادآور بشی که آقا الان همدردی کن !

الان توروخدا یک کاری بکن آروم بشم پس چرا دیگه برات مهم نیست ؟

توروخدا خودتو از چشمم ننداز :(((...


بازم همونطور شد که فکرشو میکردی!

مورد تمسخر قرار گرفتن ، رها شدن ، آزار دیدن ، محاکمه شدن و...... بابت شرایطی که هیچ گاه دستِ خودت نبوده بدترین اتفاقیه که میتونه برای یک آدم بیفته.

اینکه ببینی این اتفاقات مثل یک چرخه شده توی زندگیت اوایل به شدت عذاب آوره ولی کم کم عادت میکنی ؛ البته این از تلخ بودنِ قضیه کم نمیکنه ولی خب حداقل برات عادیه ، یه گوشه میشینی و جریانِ مزخرف زندگی ، رویِ واقعی آدم هارو میبینی و آهی میکشی و میگی : بازم همونطور شد که فکر میکردم!

و ناچارا به ادامه زندگی ادامه میدی و....همین.


ای دوست، تو مرا همه دشنام می‌دهی من می‌کنم دعای تو ، این نیز بگذرد

آدمی که اونقدر قلبش سیاه باشه که به خودش اجازه بده با ملاک های شخصی و بعضا غیرمنطقی خودش بقیه رو قضاوت و محکوم بکنه !

آدمی که اونقدر حسادت تو وجودشه که از موفقیت بقیه نه تنها ناراحت میشه بلکه میترسه !

همچین آدمی نه تنها به هیچ جا نمیرسه و روح کثیفش با هزارتا عبادت و.... تمیز نمیشه بلکه هرررررچیزی سرش بیاد حقشه :)))

حالا هی بشین بگو چرا انقدر من بدبختم مگه چیکار کردم ؟ 

آدما خیلی زود دل شکستن ها و قضاوت هاشون رو یادشون میره .

در هر صورت من که از چیزایی که حقشون بوده سرشون بیاد راضی ام =)


عنوان ندارد

شدیدا احساسِ بی ارزشی میکنم.

احساس میکنم خودم و زندگیم و آرزوهام ارزششون رو از دست دادن که هیچ ، برای بقیه هم ارزشم رو از دست دادم و شانسی برای ادامه دادن ندارم.

حس میکنم تو یه قمارِ بزرگ همه چیزم رو باختم و هیچ راهی برام نمونده.

از هر چیزی که مربوط به خودم و زندگیم بشه از ته دلم متنفرم

ای کاش میشد خدا جرئت تموم کردنِ همه چیز رو بهم میداد..


دیر میفهمی زندگی نکردی و شیش دنگِ حواست به چی میشه ها بوده!

یکی از بزرگترین اشتباهات زندگیم پافشاری نکردن روی چیزایی که دوستشون داشتمه!

واقعا اگه برگردم عقب از هیچ چیزی نمیترسم ، هی با خودم نمیگم یعنی چی میشه؟هرکسی هم هرچیزی بگه یه گوشم میشه در ، یه گوش دروازه!

فقط و فقط پا میذارم تو مسیری که دوست دارم و ادامه میدم.

آدما حرف زیاد میزنن ، گوش نکنید ، اعتماد نکنید ؛ بخدا که فردا نشده اونا از حرفشون پشیمون میشن ولی تو توی مسیری پا گذاشتی که پشیمونی سودی نداره!

.

+ عنوان : قسمتی از آهنگِ « تا یه جا » از شایع

۱ ۲ ۳ . . . ۱۲ ۱۳ ۱۴
Designed By Erfan Powered by Bayan