ویترین ویانا

🖤به نام خداوند رنگین کمان.....


لالایی

امروز که حوصلم سر رفته بود و شبکه های تلویزیون رو بالا پایین میکردم تا آثار فاخر صدا و سیما رو ببینم:)) به یه برنامه ای خوردم به اسم لالایی که گیتی خامنه با مادر ها مصاحبه میکرد؛ مادری که رو به روش نشسته بود یه خانم شاغل بود.

ازش پرسید تو مادر کاملی هستی یا کافی؟ یعنی از اون مادرایی هستی که از همه چیزت برای بچه میگذری؟

گفت : نه ، من اصلا با این موضوع موافق نیستم ، مادری که از همه آرزوها و علایقش برای بچه اش میگذره یه روزی هم میرسه که از بچه اش بخواد بخاطر اون از همه چیزش بزنه ، یا مثلا مادری که کل وقتش رو تو خونه است و افسرده میشه چجوری میتونه  حوصله بازی با بچه اش رو داشته باشه ، باهاش شوخی کنه و.....

حقیقتا بهترین جواب ممکن رو داد و حرفش دقیقا ضد مادر دلخواه صدا و سیما و جامعه ما بود!

جوری که به مادرا بابت رسیدن به خودشون و تفریحاتشون عذاب وجدان میدن یا مادر رو کسی میدونن که از همه چیزش برای بچه اش بگذره 

دیدین دیگه تو فیلمای ایرانی اون مادری که حالا یا به ظاهرش میرسه یا به تفریح یا حتی فقط به کار مادریه که خیلی بیخیاله !:))

واقعا کاش همه مادرا بدونن حق دارن و باید برای خودشون وقت بذارن چون اگر حال خودشون خوب نباشه نمیتونن فضای خوبی رو برای بچشون فراهم کنن.

 

ماهم بالاخره یک چیز جالب تو صدا و سیما دیدیمD:


خورشید ما به چوبه ی اعدام بسته است، از صبح و آفتاب در اینجا سخن مگو...

 "به مادرم بگین"

 قفس شکسته و پرنده پر زده

به مادرم بگین

 بهار اومده جوونه سر زده...

+ برای چه کسی غمگین باشیم؟ کسی که تا آخرین لحظات نگران ناراحتی مادرش بود یا کسی که مادری نداشت که برایش ناراحت باشد؟


دل چو تنگت میشود آهی ز حسرت میکشم ، نقشی از چشمان تو همرنگ غربت میکشم

بعضی وقت ها گوش کردن یک آهنگ قدیمی ، یک عکس یا فیلم تورا به خاطره ای دور می برد ، یعنی معمولش اینگونه است ، بعضی وقت ها هم ناگهان خاطره ای در ذهنت را بی اجازه باز میکند.

امشب برای من اینگونه بود ، نمی دانم چه چیزِ این اتاق که تنها ویژگی خاصش همیشه خیلی گرم یا خیلی سرد بودنش است مرا یاد یک شب پاییزی در خیابان های تهران انداخت ، او با ما آمده بود تا شیرینی خانه اش را بدهد ، شاید هم یک چیزی مربوط به درسش ، مثلا دفاع ارشدش بود چون درس تقریبا مهمترین مسئله زندگی اش بود؛ او همیشه منتظر بود ، منتظر نتیجه کنکور ، بعد کنکور ارشد ، بعد دکترا و بعد پروسه طولانی پایان نامه.

ازدواج کرد ، در یک خانه بزرگ در سعادت آباد ساکن شد ، ماشین خرید اما هیچ چیزی در زندگی اش فرق نکرد و اتفاقی غیر از « منتظر بودن » برایش نیفتاد.

خلاصه ، آن شب رفتیم بستنی خوردیم ، همین!

آن شب اتفاق خاصی نیفتاد ولی برای من یادآور روزهایی است که همدیگر را میدیدیم، آن هم مایی که به ندرت با کسی ارتباط داشتیم و حتی به ندرت از خانه بیرون میرفتیم ، مگر فروشگاه که بعد از کرونا آن هم آنلاین شد و کاملا خانه نشین و تنهاتر از همیشه گوشه ای بی صدا در حال تحمل کردن بودیم، در آن زمان او برایم کمی دلخوشی بود.

فکر نمیکردم چند سال بعد او آن ور دنیا زندگی بکند و هرازگاهی از منظره های برفی اطراف خانه اش عکس بفرستد و بگوید هرگز به ایران برنمیگردم.

یادم نیست آخرین بار چند ماه پیش دیدمش ، اما میدانم حتی از هم خداحافظی هم نکردیم و خاطره هایش هرروز برایم کمرنگ و کمرنگ تر میشود، اما پررنگ ترین خاطره ای که از او دارم و هیچ وقت فراموشش نمیکنم روزی بود که روی زمین افتاده بودم و گریه میکردم و تنها کسی که سمت من آمد و سرم را در آغوش گرفت ، "او" بود.


برای خورشید پس از شبای طولانی

 

برای بچه هایی که شب یلدا باید کنار خانوادشون باشن ، نه پشت میله های زندان ، نه زیر خاک....

برای یلدا آقافضلی که خودش یلدا بود ، تولدش شب یلدا بود و الان چهلمش شب یلداست.

🖤❤️

ما چله‌نشین شبِ آزادیِ خویشیم
ای‌کاش که یلدای وطن را سحری بود!

"بیداد خراسانی"


تو از آیین انسانی چه میدانی؟

با سر درد شدید از خواب میپرم ، هوا هنوز تاریکه؛ وحشتزده به ساعت نگاه میکنم : ۶:۱۹.

حتما اذون صبح رو گفتن ، نکنه بازم یه نفر ازمون کم شده باشه ، احساس خفگی میکنم.

مثل کسی که طناب دار دور گردنشه و با بهت به امیدی که داشته فکر میکنه.

سرم هنوز درد میکنه ، اینبار صورتمم درد میکنه ، کابوس میبینم که دارم برای دوستام تعریف میکنم که سرمو کوبوندن تو دیوار و خیلی درد میکنه.

بین خواب و بیداری صدای ضجه های یه مادرو میشنوم؛ یاد دیشب میفتم که وقتی شجریان خوند همراه شو عزیز ، تنها نمان به درد ؛ زدم زیر گریه.

چشمام رو میبندم و خواب میبینم به دوستم حکم اعدام دادن ، اونم ناراحت نیست ، اونم امید داره ، اونم فکر میکنه حکمش برای ترسوندنه.

با صدای زنگ گوشی از خواب میپرم ، هنوز سرم درد میکنه ، این روزا هروقت یه جاییم درد میگیره خودمو میذارم جای کسی که باتوم خورده.

یه لیست بلند بالا از محکومین به اعدام رو میبینم ، از ستون آخر جدولش وحشت دارم ، مخصوصا اونی که نوشته حکم اعدام اجرا شد.

ولی ترس نمیمونه ، فقط احساس خشم و نفرت رو شعله ور تر میکنه.

....

تو از آیین انسانی چه میدانی؟

اگر جان را خدا داده است ، چرا باید تو بستانی؟


نکند شما به فکر ما هستید؟!

زاکانی امروز در دانشگاه شریف:


زاکانی: غرب به فکر زن، زندگی و آزادی ماست؟
دانشجو: نکند شما هستید؟ :)))))))))))))

+دیالوگ ماندگار..


چهارده

یکی جشنگاهی بیاراست شاه
چون شب “چارده” چرخ ماه

سپه را به بهرام فرخ سپرد
همی رفت با “پانزده” مرد کورد

چو از “شانزده” روزشان برگذشت
همه حال گیتی دگرگون گشت

 

فردوسی


کافیست انار دلت ترک بخورد

اتفاقی نگاهم به تابلوی کوچیک بالای دیوار افتاد که نوشته بود : کافیست انار دلت ترک بخورد..

تابلویی که چند سال پیش از کتابفروشی نردبان آسمان خریدم ، کتابفروشی که اندازه اسم قشنگی که داره دوستش دارم و رفتن به اونجا یکی از دلخوشی هامه. :)

تاحالا شعر کاملش رو نخونده بودم و نمیدونستم داستانش چیه و برداشتم ازش کاملا شخصی و جوری که دوست داشتم بود!😅😅

ولی خب امروز سرچ کردم و شعر کاملش رو که از عرفان نظر آهاری هست پیدا کردم:

لیلی زیر درخت انار نشست

درخت انار عاشق شد
گل داد… سرخ سرخ
گل ها انار شد… داغ داغ

هر اناری هزار تا دانه داشت

دانه ها عاشق بودند
دانه ها توی انار جا نمی شدند
انار کوچک بود…

دانه ها ترکیدند… انار ترک برداشت

خون انار روی دست لیلی چکید
لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید
مجنون به لیلی اش رسید

خدا گفت: راز رسیدن فقط همین بود
کافی است انار دلت ترک بخورد..

❤️


برای وریا غفوری

اگر به کشتار مردم بی تفاوت هستی 

ایرانی که هیچ

انسان هم نیستی!

💙

برای وریا غفوری ، مردی که صدای دختر آبی بود ، صدای مردم ایران بود.

وریا تنها نیست.


به نام خداوند رنگین کمان

به نام خداوند رنگین کمان.

درود به مردم شریف ایران

بچه ها نخندین ، خیلی ها هستند که به خاطر این مردم حاضرن جونشون رو بدن.

ما آب و زمینمون رو میخوایم ، به نام زن ، زندگی ، آزادی.

......

خواهران و برادران باغیرتم ، کودکان بیگناه سرزمینم این داستان را کامل میکنند...

داستانی دردناک با پایانی خوش...

۱ ۲ ۳ . . . ۱۰ ۱۱ ۱۲
Designed By Erfan Powered by Bayan