واقعیت!
واقعیت اینکه که ما دوازده سال باید درس میخوندیم بدون اینکه حق داشته باشیم کار دیگه ای بکنیم ، نه رمان بخونیم که حواسمون از درس پرت بشه ، نه بریم بیرون و خوش بگذرونیم ، نه بریم کلاس های متفرقه مهارت های جدید یاد بگیریم ، نه بلد باشیم چجوری سوار مترو و اتوبوس بشیم و یک راه ساده رو بلد باشیم ، نه اجازه داشتیم دکور اتاقمون رو جوری که خودمون میخوایم بچینیم ، نه تو کوچک ترین چیزی حق انتخاب داشتیم و بابت هرچیزی باید تحقیر میشدیم و در نهایت گوشه اتاق کنار کتاب های درسیمون با افسردگی دست و پنجه نرم میکردیم و صدامونم در نیومد.
ما نه دهه شصتی بودیم نه هفتاد نه هشتاد....
ما بزرگ شده دهه ناآگاه بودیم.
اینجوری شد که هجده سالمون شد و تنها کاری که بلد بودیم طوطی وار تکرار کردن کتاب هامون بود.
نه چیزی از اصول روابط با آدما بلد بودیم و نه حتی خودمون رو بلد بودیم!
حداقلش اینه که چند سال آخر مدرسه رو از ورزش و تفریح و علایقمون گذشتیم برای
یک امتحان ناعادلانه و بدون استاندارد به اسم کنکور!
امتحانی که بچه ها شرایط برابری برای درس خوندن و قبول شدن نداشتند ، بهرحال همه ژن خوب نبودن که میلیون میلیون پول مدرسه غیرانتفاعی و آموزشگاه و آزمون و کتاب بدن!
یه سریا هم تو مدرسه دولتی با کمترین امکانات درس میخوندن اما از سمت خانواده بیشترین توقع ازشون میرفت و زیر فشار له شدن.
بعدشم که با هزار بدبختی دانشگاه قبول شدن مدرکشون رو قاب کردن روی دیوار و گوشه خونه به این فکر کردن که شاید بهتر بود کنار درس خوندن مهارتی بلد باشن
فهمیدن که بیست و چهار ساعته سرشون تو کتاب باشه چیزی نمیشن .
فهمیدن که تمام نوجوونیشون به باد رفت.
فهمیدن اما خیلی دیر...
عمر تموم شد ، منتظر ما نموند.
- ۰۰/۰۸/۱۴
آره ... همینطور بود ... همینطور گذشت ...
ولی میدونین ... هر دورهای از زندگی انسانها درد خاص خودش رو داشت ... هر نسلی میراثی برای نسل بعدش میذاره ... شاید اگر هدفی توی این دنیا وجود نداره ... ساختن زندگی بهتر برای نسل بعدی ... دل مشغولی قشنگی باشه ...